![]() |
![]() |
|
| خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته است به آن می خندم |
|
ای مردم
هرکه هستید و از هر زمان که می آیید من کوروش هستم امپراتوری پارس (ایران)را بنیان گذاردم وبر این کار بر من رشک مورزید این خاک پیکر من را می پوشد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 آذر1386ساعت 1:29 توسط محمد |
|
|
چه ساده درمیان گریه های خودمان متولد می شویم
چه ساده در میان گریه های دیگران میمیریم ودربین این دو سادگی َچه معمایی می سازیم با نام زندگی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 0:9 توسط محمد |
|
|
علی شریعتی
شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقدکتر دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است 1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است. 3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد ی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 19:19 توسط محمد |
|
عکس گرفته شده توسط ماهواره امریکایی جمینیز در ۸۵ سال پیش از جاجرم شهری که اشک پادشاه اشکانی آن را پایتخت اشکانیان قرار دادو پایتخت رویایی پادشاهان اشکانی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 19:2 توسط محمد |
|
ز اشک دیده نوشتم هزار نامه برایت مگر که نامه بیچاره گان جواب ندارد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 19:0 توسط محمد |
|
|
غروبها که می شود دلم هوای تو را می کند ...تنها راه باقی مانده برای حسرتهای
فروخورده,اشک است .این روزها با سکوت سخن می گویم؟بااشک که تو را ذره ذره می بارد شاید همین دیروز بودکه کسی برایت گریه کرد بی آنکه بدانی ... کاش اشکهایم را دیده بودی!!!
آره قاصدكم رفت و من هم تنها شدم قاصدکم رفت و قصر آرزوهام خراب شد قاصدکم رفت و دلم به انتظار برگشت اون موند راستی بعد تو چه باید می کردم؟ وقتی رفتی نمی دونم چرا دلم هم رفت ! وقتي كه رفتي نمي دونم چرا دستام ديگه توان نوشتن كلمات شاد رو نداشت وقتي كه رفتي بارها با چشمام جنگيدم که چرا باز هم توان ديدن رو دارند؟ از وقتي كه رفتي دلم معبد و معبودش رو از دست داد مدام بهانه تو رو مي گرفت به او مي گفتم كه رفته ولي ساده دل قبول نمي كرد ! مي گفت كه تمام وجودش بوي تو را مي دهد براي همين مي گفت كه تو نرفتي از چشمانم متنفر بودم كه چرا از همان لحظه اول برايت اشك نريختن مي دوني ديگه نمي خواستم اونها روباز كنم ازشون متنفر بودم فكر كردم چشمام از خودم عاشق تر هستند نمي دونم شايد دوامشون توي عشق از من بیشتر بوده ؟ و من هنوز منتظرم که برگردی ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 21:50 توسط محمد |
|
|
و امروز من در پايان خطم انساني با آرزوهاي خشك شده انساني با فريادهاي خاموش شده ديگر آفتاب زندگي در قلبم نمي تابد ديگر نفس هايم را نمي خواهم هنوز جمعه ها را در نبودنت مي گريم اما اينبار جمعه به انتظار من مي گريد كجاييد اي انسان هاي مغرور شماها كه راهم را به تباهي كشيديد خبر حال مرا فردا با اولين نسيم مرگ مي شنويد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 19:12 توسط محمد |
|
|
زندگي كوتاه است ولي حقيقت دورتر مي رود
و بيشتر عمر مي كند...» و من در آن بيم هستم كه در اين عمر كوتاه، حقيقت را دريابم و به گذشته از رو به رو نگاه كنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 1:19 توسط محمد |
|
|
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 1:34 توسط محمد |
|
|
تو به من گفتی : هر چه میخواهد دل تنگت بگو... دل من گفت ولی...کسی انگار صدایش نشنید.عاشق و بی سر و سامان دل من. دل من گفت و دلت با من نیست...دل بیچاره من. و دگر هیچ نگفت دل پر غصه و غم... دل من...باز بگو هر چه میخواهد دل تنگت بگو.
من سرا پا گوشم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 1:22 توسط محمد |
|
|
اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 1:12 توسط محمد |
|
سال نو مبارک. امیدوارم که سالی خوب و خوش٬ همراه با موفقیت٬ سعادت و کامیابی در پیش رو داشته باشین و در این سال به تمام چیزهایی که آرزوشو دارین برسین.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 5:6 توسط محمد |
|
|
ديدم از كوچه ي ما با دگران مي گذري
با دلم گفت نگاهت : نگران مي گذري خبرت هست كه دل از تو بريدم زين روي ديده مي بندي و چو بي خبران مي گذري گاه بشكفته چو گلهاي چمن مي آيي روزي آشفته چو شوريده سران مي گذري ما نظر از تو گرفتيم چه رفته است تو را كه به ناز از بر صاحبنظران مي گذري بگذر از من كه ندارم سر ديدار تو را چه غمي دارم اگر با دگران مي گذري اي بسا ماهرخان را كه در آغوش گرفت خاك راهي كه عروسانه بر آن مي گذري ناز مفروش و از اين كوچه خرامان مگذر كه به خواري ز جهان گذران مي گذري تو هم اي يار چو آن قوم كه در خاك شدند روزي از كارگه كوزه گران مي گذري
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 اسفند1385ساعت 1:37 توسط محمد |
|
|
هریکی بینا شودبرقدر خویش بازیابددرحقیقت صدر خویش نیمه های شب بود،من هم بی حوصله از جسم خود
حال عجیبی داشتم
مثل کسانی شده بودم که جسمشان تحمل روحشان را ندارد باید باور می کردم که واقعا امشب ایت تن بارکش خوبی برای روحم نیست مضطرب است،منتظر است، چه باید می کردم ؟ ناگهان باخطور فکری ازذهنم تصمیم به مسافرت گرفتم . حس غریبی از درون می گوید ،آن سوی دشت تنهایی ،چیزهای زیادی برای دیدن وجود دارد ،کسانی منتظر هستند. بله، باید سفر می کردم ،مسافرتی که باتمام مسافرتهای معمولی فرق داشت . گرچه رغبتی به ماندن نبود واین روزگار من را غریب کرده بود اما می دانستم که گریز راه چاره نیست . از حادثه نباید گریخت ،حادثه مربوط به زندگی است . وقت رفتن فرا رسیده بودومن باید سفر می کردم ،سفربه درون انسانیت،به آن جایی که مطمئن بودم حرفهای
زیادی برای گفتنبه من وشما دارد ،سفر به اعضا وجوارحوجودب بشریت،به قلب ودلمان که خیلی وقت بود که
خبری از آن نداشتیم ره توشه را برگرفتم وکوله بارم را بستم . لحظه وداع بود . وداع باتنها کس بی کسی ام ! بایدبرای عبور، از دالان خیال گذر می کردم ودر پشت دربهای هوشیاری اندکی درنگ. پس از آن که مطمئن شدم آماده سفر هستم وهیچ چیز رافراموش نکرده ام به راه افتادم دل را به راه عشق سپردم وبه سوی حقیقت آغوش کشیدم با زحمت بسیار خود را به درب ورودی قلب انسانیت رساندم ،دربان پرسید که هستی ؟ هویتم را به او نشان دادم !از جایش بلند شد وگفت منتظر آمدنتان بودم ولی چرا اینقدر دیر آمدهاید ؟ چرا اینقدر دیر؟ در برق چشمان او یک دنیا احساس بود ،مثل نگاه کسی که انتهای افق را در یک غروب میبیند وبه فردا خیره
شده است . دربهای قلب بشریت ،این موجود معصوم ولی گنهکار تاریخ باسرو صدای زیاد به رویم گشوده شد . چه بوی بدی ! گویا مدتهاست این درب به روی کسی باز نشده !مگرما،بر سرورودی قلبمان نوشته ایم ورود دیگران ممنوع ! قلب ماروزی زیبا ونورانی بود واکنون چرا اینگونه شده است ؟ به راه افتادم ومطمئن بودم در آنجایی که قدم گذاشته ام دروغ خیال نخواهم دید ،الا اینکه قصد خودفریبی داشته
باشم . چیزهایی غریبی دیدم ،من تنهایی وافسردگی بشریت را دیدم که ازخودتنهایی مرگ ،تنهاتر بود ،من نگاه سرد
وخاموشی رادیدم !!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من نفرت،حسادت ،کینه ودشمنی رادیدم که چه سرحال بودند . من خودم را دیدم که چه مه آلود بودم وگلی راکه خشک شده بود که همگی گواه بر غربتی غریب وغریب بود . غربتی غم انگیز صدای ناله ای باور مرا به سوی خویش جلب کرد ،این صدا قبلا در وجودمن زمزمه کرده بود ،کمی اندیشیدم . این صدا مربوط به وجدان بود ،وجدان را که در پشت ه ای گریه می کرد دیدم . آن تپه کالبدهای منجمدوخشک ویخ زده ای انسانیت بود . از آهنگ ونوای این ندا متوجه شدم که حسی غریب ،پرطنین،زخم خورده ورنجوری است که می نالد چه
بگویم .چه باید می کردم ؟ خاکسپاری وجدان درافکار،امری عادی در زندگی انسانهایی که دچار روزمرگی شده بودند بود . وجدان درونیم مرا به یاد این بیت انداخت: سرشت از رخم پاک کردن چه حاصل علاجی کن تا ازدلم خون نیاید صورتم را پوشانیدم تا دیگر این صحنه ها رانبینم . باسرعت حرکت می کردم ،هرلحظه اش ،هرصدایش وهر صحنه اش مانند پتک آهنینی بود بر من . با زحمت خودم را دوباره به نقطه آغاز رسانیدم شاخه گلی دادم به دربان وبه او گفتم قلبم از این پس می توند خانه ی خیلی ها باشد ،امیدوارم که مرا ببخشید . واو لوح زیبایی را که حاوی این نقش بود به من هدیه کرد : دل چوصافی شد حقیقت راشناسا می شود ازصفاآیینه منظور نظرها می شود ومن هم تابلویی زیبا که بیت دلنشینی ازاقبال لاهوری رادربر داشت برسردرورودی دیواره قلب انسانیت نصب کردم : چه می پرسی،میان سینه ،دل چیست خِرَدچونسوزپیدا کرد دل شد دل از ذوق تپش دل بود ،لیکن چویکدم ازتپش افتاد ،گِل شد من نیز به خود امیدوارم،شما چطور؟؟؟........... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 بهمن1385ساعت 0:46 توسط محمد |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 0:53 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| نویسندگان |
|
محمد معصوم مرضیه |
| پیوندها |
|
نقاب افهای باحال فقط بخند |
|
RSS
|